عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : یکشنبه 29 بهمن 1391
بازدید : 695
نویسنده : msahand

 

من از نقاش پیر خسته دیدم
 
که نقاشی کشید و گریه میکرد
 
نشست و بوم خود را خط خطی کرد
 
صدای گریه اش غوغا به پا کرد
 
به سوی اسمون دستی رها کرد
 
خدای خود به یکباره صدا کرد
 
خدایا من چه تنها ماندم اینجا
 
چه کردم من چرا این است دنیا
 
چرا دنیا به من لطفی نداره
 
چرا یارم وفا با من نداره
 
چرا یارم شکسته قلب پیرم
 
خدا یا کاری کن زودتر بمیرم
 
نخواهم زندگی بی یار دیگر
 
نباشم زنده من بی عشق دیگر
 
خدایا بشنو از من این دعا را
 
خدایا کس ندارد حال من را
 
ببین یارم چه کرد با روزگارم
 
همه شب تا سحر من غصه دارم
 
بدیدم پیر مرد ناگاه نالان
 
نشسته تن سپرده زیر باران
 
ولی دیگر صدایی نیست اینجا
 
گمانم پیرمرد رفت از دنیا
 

 



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نعمت است نه فاجعه رفتن کسی که لایق نیست .............

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران