عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : جمعه 18 اسفند 1391
بازدید : 631
نویسنده : msahand

طعمش تلخ بود. تلخی اش را دوست نداشتیم.

نمی دانستیم که دواست، دوای تلخ ترین دردها!

نمی دانستیم معجون است، معجون انسان شدن.

گمش کردیم، شیطان از دستمان دزدید، بی طاقت شدیم و ناآرام.

دهانمان بوی شکایت گرفت و گلایه

دیگر عزم آهنین و طاقت فولادین نداریم.

دیگر پای ماندن و شانه سنگی نداریم.

انگار ما را از شیشه و مه ساخته اند.

برای شکستنمان طوفان لازم نیست، ما با هر نسیمی هزار تکه می شویم، ترک می خوریم، می افتیم، می شکنیم، می ریزیم.

و شیطان هم همین را می خواست.

خدایا، ما را ببخش.

این تعریف انسان نیست، ما دیگر ایوب نیستیم.

از اینجا تا تو هزار راه فاصله است، اما ما چقدر بی حوصله ایم.

ما پیش از آن که راه بیفتیم، خسته ایم.

از نا هموار می ترسیم، از پستی و بلندی می هراسیم.

از هر چه نا موافق می گریزیم، شانه هایمان درد می کند.

اندوه های کوچکمان را نمی توانیم بر دوش بکشیم، ما زیر هر غصه ای آوار می شویم

خدایا! ما را ببخش، این تعریف انسان نیست، ما دیگر ایوب نیستیم.

خدایا! ما را به ما برگردان، آن معجون تلخ را به ما برگردان، آن اکسیر مقدس، آن" صبر" قشنگ را




مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نعمت است نه فاجعه رفتن کسی که لایق نیست .............

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران