عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : یکشنبه 29 بهمن 1391
بازدید : 534
نویسنده : msahand



تبسم های کاغذی

 

لحظه های بی مفهوم

 

ثانیه های کپک زده

 

روزهایی که می آیند ،

 

می گذرند

 

بی آنکه نیشخندی ،

 

حتی از فردای تاریکم باشند .

 

بی آنکه بدانم برای چه می گذرند ؟؟؟؟

 

به کجا می روند ؟؟؟؟

 

در حصار سکوت مرگبار این اتاق ،

 

در دلی که خون دلمه بسته

 

در دلی که دیوارش ،

 

هزاران بار

 

زیر آوار خیانت فروریخته

 

و من از کهنگی این بغض دیرینه

 

به قلبم پناه آورده ام.

 

اکنون فهمیده ام دگر

 

عشق تو را

 

که جاده بن بستی بود ....

 

دریغا ،

 

افسوس و صد افسوس

 

من . . .  .

 

در گریز ناگزیری

 

تابلوهای عبور ممنوع را رد کرده ام !!!

 

اکنون که به انتها رسیده ام

 

به باورهای جان گرفته ام

 

می خندم

 

و به تومی اندیشم . . . .

 

راستی

 

چگونه می توانی

 

درین مرداب پوسیده

 

نیلوفرانه زندگی کنی ؟

 

می دانستی

 

تو خود می دانستی

 

من درین مرداب

 

ذره ذره جان داده ام !

 

و تو تنها شاهد

 

برای این جان دادنی!

 

نمی دانی در چه حالیم ؟

 

به راستی

 

فروغ چگونه عاشق شد ؟

 

می خندم

 

دوباره و دوباره

 

به روزگارم ، به روزگارت

 

روزگاری که می گفتم

 

هرچه می خواهد پیله کند

 

من روزی پروانه خواهم شد

 

اکنون ،    

 

تنها به جا مانده

 

خاکستر بال هایم !

 

می دانستم می فروشی

 

عشق مرا به رهگذران ،

 

رهگذرانی که در پیشانی شان

 

لهیب خروس قندی دارند

 

و این نشان به

 

یکباره ناباورانه

 

فرمان خاکسپاری خاطره هایم را می دهد

 

و دیگر هیچ نمانده

 

حتی . . .

 

کورسوی امیدی

 

برای بازگشتم

 

که دوباره و دوباره

 

محبت قتل عام می شود

 

 
 

و هوس جانی تازه ....




مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نعمت است نه فاجعه رفتن کسی که لایق نیست .............

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران