عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 03 اسفند 1391
بازدید : 843
نویسنده : msahand

و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند ، دست تکان بدهی 

خجالت میکشی دلت شوربزند برای جوجه هایی که مادرشان برنگشته
فکرمیکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم همانهایی که خیلی بزرگ شده اند

دلشوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند

وقتی بزرگ میشوی،دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،

حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی

دیگر دعا نمیکنی برای آسمان که دلش گرفته

حتی آرزو نمیکنی کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را پاک میکردی!

وقتی بزرگ میشوی،قدت کوتاه میشود ،آسمان بالا میرود و تو دیگر دستت به ابرها نمیرسد،

و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میکنند

آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی،

و ماه همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب راهم دنبالش بگردی،پیدایش نمیکنی!

وقتی بزرگ میشوی،دور قلبت سیم خاردار میکشی وتمام پروانه ها را بیرون میکنی

و همراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شرکت میکنی

و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی!

و یک روز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای

 و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای!

آنروز دیگر خیلی دیر شده است ....

فردای آنروز تو را به خاک میدهند و میگویند: خیلی بزرگ شده بود.



مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نعمت است نه فاجعه رفتن کسی که لایق نیست .............

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران